تبليغاتX
roozbehan مذهب شوخی سنگينی بود که محيط با من کرد و من سالها مذهبی ماندم بی آنکه خدايی داشته باشم *** .'كسي كه خيابانها را فتح مي كند روزي دولت را هم فتح خواهد كردزيرا هر نوع قدرت سياسي كه بصورت ديكتاتوري اداره مي شود ريشه هايش در خيابان است تحریم انتخابات
بوی گندم

ترانه :شهيار قنبري

اهل طاعوني اين قبيله مشرقي ام

تويي اين مسافر شيشه اي شهر فرنگ

پوستم از جنس شبه ، پوست تو از مخمل سرخ

رختم از تاوله ، تن پوش تو از پوست پلنگ

بوي گندم مال من ، هر چي كه دارم مال تو

يه وجب خاك مال من ، هر چي مي كارم مال تو

تو به فكر جنگل آهن و آسمون خراش

من به فكر يه اتاقي اندازه تو واسه خواب

تن من خاك منه ، ساقه گندم تن تو

تن ما تشنه ترين تشنه يك قطره آب

بوي گندم مال من ، هر چي كه دارم مال تو

يه وجب خاك مال من ، هر چي مي كارم مال تو

شهر تو ، شهر فرنگ / آدم هاش ترمه قبا

تن تو ، مثل تبر / تن من ريشه سخت

تپش عكس يك قلب / مونده اما رو درخت

بوي گندم مال من هر چي مي كارم مال تو

نبايد مرثيه گو باشم واسه خاك تنم

تو آخه مسافري ، خون رگ اينجا منم

تن من دوست نداره زخمي دست تو بشه

حالا با هر كس كه هست هر كس كه نيست داد مي زنم

بوي گندم مال من هر چي كه دارم مال تو

يه وجب خاك مال من هر چي مي كارم مال تو

    

نگاشته شده توسط tondar در جمعه بیست و پنجم آبان 1386 time 17:20 | link |

فرخی یزدی

ميرزا محمد ، متخلص به فرخی ، فرزند محمد ابراهيم سمسار يزدی در سال ۱۲۶۷ هجری خورشيدی مطابق با ۱۸۸۸ ميلادی در يزد متولد شد. د

تحصيلات فرخی تقريبا تا حدود سن ۱۶ سالگی می باشد. او چون از طبقه متوسط بود پس از خروج از مدرسه به کارگری مشغول گرديد و از دسترنج خود که مدتی در کار پارچه بافی و مدتی هم در کار نانوايی بوده، امرار معاش می کرد. او همواره شعرهای شاعران بزرگ را می خواند. در سن پانزده سالگی به دليل شعری که عليه اوليای مدرسه سروده بود او را از مدرسه اخراج کردند.

در طلوع مشروطيت و پيدايش حزب دموکرات در ايران ، فرخی هم که يکی از آزاديخواهان يزد بود به اين حزب پيوست و در غزلی آزادی را چنين تعريف کرد

قسم به عزت و قدر و مقام آزادی که روح بخش جهان است نام آزادی

هزار بار بود به ز صبح استبداد برای دسته پا بسته شام آزادی

به پيش اهل جهان محترم بود آنکس که داشت از دل و جان احترام آزادی

در نوروز سال ۱۲۸۷ خورشيدی مطابق با ۱۹۰۸ ميلادی بجای مدح گويی حکومت وقت، شعر زير را نوشت و در دارالحکومه خواند: د

عيد جم شد ای فريدون خو، بت ايران پرست

د مستبدی خوی ضحاکی است، اين خو ، نه ز دست

تا آنجا که صريحا به حاکم خطاب می کند : د

خود تو می دانی ، نيم از شاعران چاپلوس

د کز برای سيم بنمايم ، کسی را پايبوس

همين امر باعث عصبانيت ضغيم الدوله، حاکم يزد گرديد و دستور داد که دهان فرخی را با نخ و سوزن به هم دوختند و او را به زندان انداختند. د

فرخی پس از آزادی از زندان به تهران آمد و در اواخر سال ۱۲۹۹ هجری خورشيدی مطابق با ۱۹۲۰ ميلادی روزنامه طوفان را انتشار داد. اين روزنامه بارها توقيف شد ولی فرخی به توقيف روزنامه اعتنايی نداشته و افکار خود را در روزنامه های ديگر مانند روزنامه ستاره شرق، روزنامه قيام و روزنامه پيکار منتشر می کرد.د
در سالهای ۱۳۰۷ و ۱۳۰۹ خورشيدی مطابق با ۱۹۲۸ و ۱۹۳۰ ميلادی از يزد به سمت نمايندگی مجلس شورای ملی انتخاب گرديد. در آن زمان فقط او و محمدرضا طلوع که نماينده رشت بود، با حکومت استبدادی مخالفت می کردند و در اقليت بودند. به همين دليل از اغلب وکلا فحش و ناسزا می شنيدند . حتی يکبار هم فرخی در مجلس کتک می خورد و خون از دماغش جاری می شود . بعد از اين ماجرا او اعلام می کند که در مجلس هم امنيت جانی ندارد و مخفيانه از تهران فرار می کند و به مسکو می رود و پس از آن به برلين می رود. در آلمان روزنامه ای به نام نهضت منتشر می کند و در آن مقالاتی عليه حکومت استبدادی می نويسد. د

در اين موقع تيمورتاش، وزير دربار، به اروپا رفت و در برلين با فرخی ملاقات کرد و به وی از طرف شاه سابق اطمينان داد که به ايران بازگشته و بدون دغدغه بسر ببرد. د

بيچاره فرخی فريب خورد و در سال ۱۳۱۱ خورشيدی يعنی ۱۹۳۲ ميلادی از طريق ترکيه و بغداد به ايران بازگشت. در تهران به عمارت معروف کلاه فرنگی در دربند شميران نقل مکان کرد ولی هميشه تحت نظر بود. در آنجا غزلی سرود که مطلعش اين است: د

ای که پرسی تا به کی در بندِ دربنديم ما تا که آزادی بود دربند در بنديم ما

پس از مدتی به اتهام دستاويز آنکه ۳۰۰۰ ريال به آقای رضای کاغذ فروش مديون است، او را دستگير کردند و پس از شکنجه های فراوان سعی کردند که او را وادار کنند تا از افکار آزاديخواهانه خود دست بردارد. اما او در زندان هم شعر سرود : د

پيش دشمن سپر افکندن من هست محال

د در ره دوست گر آماجگه تير شوم

جوهرم هست و برش دارم و ماندم به غلاف

د چون نخواهم کج و خونريز چو شمشير شوم

می گويند هزاران نفر از کشاورزان و کارگران می خواستند که دين او را بدهند ولی او قبول نکرده است. و اين شعر را سروده : د

بيگناهی گر به زندان مرد با حال تباه ظالم مظلوم کش هم تا ابد جاويد نيست

تا اينکه شبی در غذايش سم ريختند ولی او فهميد و آن غذا را نخورد. بالاخره توسط مردی که خود را دکتر زندان می ناميد، بنام پزشک احمدی و چند نفر ديگر، به او آمپول هوا زده شد و رسما اعلام شد که او در زندان به مرض مالاريا فوت کرده است! آری او را در زندان کشتند ولی آيا او مرده است؟ هرگز. به قول سعدی: د

سعديا ! مرد نکو نام نميرد هرگز مرده آن است که نامش به نکويی نبرند

جسد اين مرد بزرگ را هم در جای نامعلومی دفن کردند تا او را از نظرها محو کنند ، غافل از اينکه او در قلب تمام آزاديخواهان جهان جای دارد. د

در روی خاک تربت ما جستجو مکن در سينه های مردم عارف مزار ماست

آزادیآن زمان كه بنهادم سر به پای آزادی دست خود ز جان شستم از برای آزادی

تا مگر بدست آرم دامن وصالش را می دوم به پای سر در قفای آزادی

با عوامل تكفیر صنف ارتجاعی باز حمله می كند دایم بر بنای آزادی

در محیط توفانزای، ماهرانه در جنگ است نا خدای استبداد با خدای آزادی

شیخ از آن كند اصرار بر خرابی احرار چون بقای خود بیند در فنای آزادگی

دامن محبت را گر كنی ز خون رنگین می توان ترا گفتن پیشوای آزادگی

فرخی ز جان و دل می كند در این محفل دل نثار استقلال ، جان فدای آزادی

چند رباعی
هر مملكتی در این جهان آباد است آبادیش از پرتو عدل و داد است
كمتر شود از حادثه ویران و خراب هر مملكتی كه بیشتر آزاد استهر گز دل ما غمین ز بیش و كم نیست گر بیش و اگر كم دل ما را غم نیست
اسباب حیات نیست غیر از یك دم آن نیز دمی باشد و دیگر دم نیست

در مسلك ما طریق مطلوب خوش است دلجویی مردمان مغلوب خوش است
كافی نبود برای ما نیت خوب با نیت خوب كرده خوب خوش است

هرگز دل ما ز خصم در بيم نشد در بيم ز صاحبان ديهيم نشد
ای جان به فدای آنکه پيش دشمن تسليم نمود جان و تسليم نشد

نگاشته شده توسط tondar در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386 time 2:41 | link |

اين لوگوي ماست


Javascripts